ديگر همه چيز عادي شده است.
ديگر كم كم قابيليان يادشان رفته كه تو خواهي آمد.
ديگر همه چيز رنگ سياهي گرفته است.
ديگر خورشيد در روزهاي جمعه شرم مي كند كه طلوع كند.
ديروز بال هاي پروانه از فراغت سوخت.
ديروز شمعي از غم دوريت آب شد.
ديروز گل پيراهن چاك كرد و بلبلان غزل فراغ را سردادند،
اما من مي دانم تو درصبح صادقي سينه فجر را خواهي شكافت.
توخواهي آمد،
اي سبزتر از بهار.
اي وارث انبياء و اولياء تا بگويي چرا ديوار سكوت كرد در مقابل ضربه هاي وارده بر پهلوي مادرت؟
تو خواهي آمد با گلوي صد چاك علي اصغر(ع) تو رازها را فاش خواهي كرد.
تو نفس خواهي داد بر سينه كم نفس جانبازان شيميايي ما
تو در بقيع خواهي رفت و راز علي را درآن شب خواهي گفت.
اي رازدار زهرا(س)، سينه ات پراز درد است.
مي دانم آن روز كسي درهاي بقيع را بر روي ما نخواهد بست و ما عقده هزاران قرن مظلوميت را باز خواهيم كرد.
مي خواهم فرياد بزنم؛
اي كافران او مي آيد.
هرگز به خواب خوش نرويد.
او مي آيد و جام مي خودپرستي را درهم خواهد شكست.
اي كافران غافليد كه حديث سربداران را تكرار مي كنيد زيرا او خواهد آمد، با صداي اناالمهدي
آن وقت ديگر كودكان فلسطيني سنگ، سلاح شب هاي ناامنشان نخواهد بود.
ديگر مادران فلسطيني شاهد پرپر شدن غنچه هايشان نخواهند بود.
ديگر در خرابه هاي خانه هاي فلسطيني كودكي به دنبال جنازه مادر نخواهد گشت
ديگر صداي اسيري از پشت ميله هاي زندان هاي مخفي!! شنيده نخواهد شد.
اي كافران، بترسيد از نام مهدي (عج)،
كه نام ننگين تان را محو خواهد كرد.
او كه اين كاخ هاي سفيد را درهم خواهد شكست و روي نامرديتان را سياه خواهد كرد.
مي دانم تو نيز با خبري،
از آن چه كه ما بي خبريم،
از آنچه كه دلت را مي سوزاند و اما... اي گمشده بيابان ها روي سخنم با توست.
آقاجان، دركدامين بيابان خيمه زده اي تا مجنون وار خار بيابان را حرير زيرپايم كنم.
آقاجان، به خدا عاشق گفتن دوستت دارم شده ام.
عاشق چشم دوختن به غربت غروب جمعه ها شده ام.
بگذار بگويم غروب جمعه بي تو غمگين است.
شايد آفتاب هم وقتي غروب مي كند مي گريد، نمي دانم.
